|
چشام بس که اشک ریختن با سوزش عذاب اورشون دارن بهم ثابت میکنن که اونا هم خسته ان...بریدن دیگه دارم به اخر خط میرسم...اخر خط میفهمی یعنی چی؟ یعنی دیگه بریدم ...خسته ام بس که همه عصبی ام کردن ...خسته ام بس که شبامو تا نیمه فقط گریه کردمو روزامو بیخود... برای خوش امد دیگران!خندیدم!!!!!!..... من اینارو نمیفهمم.اینا هم منو نمیفهمن.خسته شدم.خسته میفهمی یعنی چی؟!...نمی فهمی دیگه.نمی فهمی.می فهمیدی شر منو از سر اینا کم میکردی. حوصله ام سر میره از دست ادمایی که فکر میکنن منم باید کپی خودشون باشم...این ادمای خلقتت اگه فهمیدن!... نشستیی اون بالا داری چی کار میکنی؟؟؟خوش به حالت!باحالی دیگه...خدایی. واسه خودت تاج و تخت به هم زدی و از اون بالا کارای مارو میبینی و میخندی...نه اینطوری فایده ای نداره...از اون بالا همه چیز اسون و در دسته نه دور دست... بهت پیشنهاد میکنم یه کم بیای و با ادمایی که ساختی زندگی کنی...از اون بالا نگاه کردن فایده نداره...اگه خیلی ادعای صبر و تحملت میشه پاشو بیا ۴روز رو زمین با این ادما زندگی کن... اصلا" چهار روز بیا خونه ی ما جای من زندگی کن...بیا بشین ببین میتونی دووم بیاری؟اگه اوردی اونوقت من دهنم و میبندم و هیچی نمیگم... حالا هر چی...یا تو اشتباه ما ادمایی یا ما اشتباه تو!چه فرقی میکنه؟!این وسط یکی هست که نیست!نه اینکه نباشه!درست و حسابی نیست... شاید هم همه چیز درسته و این وسط فقط منم که اشتباهم... حالا هر چی .این ادم میخواد تموم شه...واسه تو که کاری نداره...پرونه اش و بردارو تمومش کن... این ادم خیلی وقته به اخر خط رسیده...خیلی وقته...
من امروز امتحان زمین داشتم القصه ما رفتیم سر جامون نشستیم و برگه ها پخش شد من با این همه خر زدن پس چرا جواب هیچکدومو بلد نبودم؟ حالا من در عرض ۱۰ دقیقه هر چی بلد بودم نوشتم به این فکر افتادم که تقلب کنم... از اون جایی که اولین میز و به من اختصاص دادن به پشت سرم نگاه کردم... حالا این قیافه ی بعد امتحان ماست
چند وقت است که به این سیاره فرستاده شده؟خودش هم نمیداند.هیچ کس هم نمیداند. غیر از خدا مهم نیست چند سال است که این جاست مهم اینه که به تک تک ساکنان این سیاره وابسته است... با گذشت این همه سال هنوز جوان است و با انرزی و گرم. مردم ایین روز ها بیش از پیش نیازمندش هستند و ...حالا...با وجود جنگ هاو ... ارام ارام جانی میشد... عشق
شاید اگر می شد می بوسیدمت
شاید اگر میشد در اغوشت میگرفتم شاید اگر می شد نگاه لغزان مضطربم را بر رویت عاشقانه می کردم اما اگر میشد... اگر میشد حتما" . حتما" . حتما" برای ثانیه ای نه. برای لحظه ای نه تا ابد ...تا اخرین نگاه مانده در زمین! به صورتت... به نگاهت...می نگریستم به ان چشمان کشیده ی رنگ شب دلم برای تمام ان زیبایی تنگ شده دلم برای مهربان بودن چشمانت با من تنگ شده دلم برایت تنگ شده...
حالا چرا انقد زود !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ اخه دلم میخواست اولین نفری باشم که این حرفو بهت میزنه نوروز ۱۳۸۸ مبارک حالا همه با هم...صد سال به این سالا. چه خوب موندین ماشا لله اینم یه سین واسه سفرتون
این روزا خیلی سرگردونم اصلا" گیجم بین دوستام و خواسته ی دلم و تمام امیدو ارزوهام گیر افتادم گاهی دلم میخواد بعد یه خواب راحت شبای تابستون دیگه بیدار نشم گاهی دلم میخواد فریاد بکشم انقدر که دیگه برام صدایی نمونه در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور مثل خواب دم صبح و چنان بیتابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دورها اوایی است که مرا میخواند کاش این روزا تموم میشد فقط تموم میشد ...
اول در جواب اون دوست خوبی که زحمت کشید و نظر داد باید بگم درسته اسم وبلاگ من کوکاکولاست اما این دلیل نمیشه که من تمام مطالبم رو ربط بدم به اون این فقط یه اسمه یه اتفاق فوق العاده درست امشب ساعت ۱۰ اتفاق میافته بگم؟ یه اتفاق که همه یه جورایی منتظرشیم بگم؟ شروع ولنتاین از ۱۰ شب امشبه امیدوارم به همتون خوش بگذره من از همین جا به تمام کسایی که دوسشون دارم تبریک میگم و میبوسمشون
کو؟ کجا رفته محبت؟ ادرسش رو نمی دونم تو بگو کدوم خیابون بگو تا منم بدونم اگه امروز , اگه فردا, اگه هر لحظه و هر جا تو بگی ادرس اونو من همون لحظه همون جام بگو تا منم بدونم چرا ادما غریبن؟ بگو تا منم بدونم دستای گرم محبت واسه ادما نیازن بیاین تا با هم بگردیم دنبال دست محبت فرزانه قوامپور
این اپ برا ی خودمه دارم از سکوت بی زار می شم نمیگم خسته ام , نمیگم بریدم ,ولی باور کنید دارم داغون میشم من باورامو , ارزو هامو , دنیامو دارم گم میکنم کاش دنیا هامون انقدر از هم فاصله نداست کاش ادمایی که دوسشون دارم انقدر ازم دور نبودن کاش دوستی هامون محکوم به جدایی نبود کاش تو با هم بودنمون فاصله معنایی نداشت, کاش انقدر بچه بودیم که قلبمون جای تموم دنیا رو داشت تا بزرگ شدنمون معنی بی کسی نمی داد کاش سردی دستامون تو قلبمون معنایی نداشت...
من پر از عشق به تو و تو از عشق و محبت خالی من پر از حس غریب ساختن و تو از عشق به تخریب سخن میگویی من پر از حس غریب ساختن و تو از مرگ شقایق گویی من پر از رحمت گل های نسیم و تو از رحم نبردی بویی من پر از عشق به عاشق شدن و جاویدی و تو از عشق نبردی بویی من پر از مدح و ثنای شب یلدای بلند و تو از مدح نبردی بویی من پر از حس غریبانه ی دریافتنم و تو از حس غریبانه نبردی بویی من پر از عشق به اراده گی ام و تو از رنج سخن می گویی من پرم لبریزم من تمنای وجود لحظه و تو از خالی پر فرزانه قوامپور دوستای همیشه گلم
خوشحالم که داری میری!خیلی خوبه که دیگه نمیبینمت!زندگی من بهتر از روزهای پیش ادامه خواهد داشد!گواه حرفهایم همین خندهای است که میبینی!خدای من! احتمالا کسی داره پیاز پوست میکنه!چرا چمدانت رو زمین میزاری؟ اصلا فکر نکن که از نرفتنت خوشحال شدم! شدم؟!؟ راستی!یه چیزی تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرده: چرا هر وقت من احساس میکنم کسی داره پیاز پوست میکنه تو میگی:"دوست دارم"
داستانی که میخوام بنویسم در باره ی سربازیه که بعد از جنگ ویتنام میخواست به ونه برگرده او با خانوادش از سانفرانسیسکوتماس گرفت و گفت "پدرو مادر عزيزم جنگ تمام شده و من ميخوام به خونه برگردم ولي خواهشي از شما دارم . دوستي دارم كه مايلم اون رو با خودم به خونه بيارم " والدينش پاسخ دادند "ما با كمال ميل دوست داريم كه اونو ملاقات كنيم" پسر ادامه داد" ولي لازمه موضوعي رو در باره ي او بدونيد اون در جنگ به شدت اسيب ديده و يه دست و پاشو واسه برخورد با مين از دست داده و جايي براي رفتن نداره بنابراين ميخوام اجازه بدين با ما زندگي كنه " پدرش گفت"پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما خيلي تاسف بار بود شايد بتونيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي كردن پيدا كنه" پسر گفت" نه من ميخوام اون با ما زندگي كنه" انها تو جواب گفتند:"تو متوجه نيستي فردي با اين شرايط باعث دردسره . ما فقط مسوول زندگي خودمون هستيم و نميتونيم اجازه بديم مشكل يه ادم ديگه تو زندگيمون اشكال ايجاد كنه بهتره به خونه برگرديو اونو فراموش كني دوستت راهي براي زندگي كردن پيدا ميكنه" پسر با ناراحتي تلفن رو قطع كرد و والدينش ديگه چيزي نشنيدن چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده ي اون پسر اطلاع دادن كه فرزندشون توي بك سانحه سقوط از ارتفاع بلند فوت كرده و انها مشكوك به خودكشي هستند پدر و مادر سراسيمهبراي شناسايي جسد به سانفرانيسكو رفتند و در نهايت تعجب ديدند پسر اونها يك دست و يك پا نداشت
خسته ام از شب حسرت نرسيدم به تماشا نزار از سكه بيفتم بابت اين دل ناچيز نمي دونم شايد خسته بودن جرم نباشه. شايد بي تو بودن ارزو شه. شايد از سكه افتادنم شنیدنی نباشه .شايدبي تو بودنم ارامشم باشه اما مجرم بودنم شنيدنيه... ارزو شدنت ارامش بخش نيست . بي تو بودنم خسته كننده است باورم اين بود وقتي شبم پر ستاره ميشه كه يه ستاره تو قلبم باشه شبم بي ستاره ترين شد
ایینه امروز حتی سکوت دیروز را منعکس خواهد رد چگونه وداع در سکوت و تنهایی معنا یابد؟ ان جا که باید با هم رفت. ان جا که باید با هم خواند تا رمانی که باید رسید؟! اقرار به عشق اسان است اما عشق را چگونه ببینم اگر پنجره ی دلم بسته باشد؟ ان جا که حقیقت ان خورشید پرتقالی رنگ در دل خاکستری غروب محو میشود ان جا که فصل های انتقالی را حیات نامیده و در والی ان موفقیت را خواهانیم به سنگ خویش چگونه موضوعات را بسنجیم وقتی تنها معیار کامل عشقاست؟!
|
About![]()
من به اين مهر سكوت Archivesاردیبهشت 1388فروردین 1388 مرداد 1387 بهمن 1386 LinksSpecificفال حافظ
کاربران آنلاین:
بازديدها :
Design by : Naztarin.com
Design by : www.naztarin.com type="text/ja |